- دوستی تان که تمام شود -
خواهم افتاد......
آرشیدا
این سال هم با سبزه هایی که بوی نا و ماندگی می داد شروع شد
بر مزار بامداد نیز نرسیدیم
مردان دشداشه پوش از ته حلق عیدمان را تبریک گفتند
یاد حرف مادرم افتادم:
"دلت که بوی غربت گرفت ..."
مهم نیست
که خورشید عمود است
چون سایه ها درد نمی کشند
و کارون هیچ شبیه چالوس نمی شود
منتظر نوزادی هستم تا این همه شکوه را یکجا برایش بگویم ...
قصه دیگر شد...
.
...
تو را گفته بودم
تو را گفته بودم
که این سعادت بی مقدمه
نگرانم میکند
و آفتاب دیدگان تو
برهان بی شایبه ی تعلقی بود که در باور نابینای من
به چشم نیامد
لبانم به ظرافتی سالخورده
- یادگار روزهای کولی جوانی و بی تابی-
به "دوست ات دارمی" لغزید
و آنگاه دردانه ی بی طاقت ناگفته ای
بی صدا
پهنه ی گونه های برجسته ات را پیمود
گویی کسی از سلاطین بلند قامتان و مغرور
-در آن شبانی که من پشت دریچه ی مسدود زیستن پرپر میزدم-
به فتح تو خرسند گشته بود
در من آمیختی
به اعترافی
تاریخی را که بر تو گذشته بود با آوازی لرزان
- که از معصومیت دلباختگی فراتر بود-
به زمزمه نشستی.
عظمت پیکر فرسوده ام فرو ریخت
پیامبری از رسالت خویش شانه خالی کرد
و کتاب خدایان ظلمت
پر شد از چهار دیوار بلند
که چون صورتت با آسمان موازی شود
تنها دیدگاهش ماه بود
– همان لکاته ی برهنه و زیبا -
که سالهاست بر پهنه ی این سیاهی، خود فروشی میکند.
□
به ناگاه بر من دست کشیدی
معجزتی شد
و من چون قامتی هولناک
بر دو ستون استوار خویش ایستادم
تا مگربرقانون ستیز و زور
بستانم آنچه را که از تو به یغما دریغ کرده اند
و آن روز که من دوباره برخاک واژگون شوم ؛
تو زیبا می شوی
بدانگونه که از فنای خویش اندوهی در دل نخواهد ماند
چرا که تمامی این هفت اقلیم
به لبخندی ازتو در گردش اند...
"...خدایان نجاتم نمی دادند
پیوند ترد تو نیز نجاتم نداد..
نه پیوند ترد تو
نه چشمها
و نه پستانهایت
نه دستهایت.
کنار من قلبت آینه نبود
کنار من قلبت بشری نبود..."
ا. بامداد
سر که بالا می کنی
- از میان دستنوشته هایم-
هنوز گرسنه ای
با چهره ای پشیمان
و من دوباره می نویسم
شعرهایی که نان نمی شود...
ساده آن کلام مقدس را
در میان خواهم گذاشت
چرا که تکلف و تعارف
همه از بیگانگی است.
نازنین
به تدارک چیزی
خویشتن را رنجه مکن
فقط شبی و آغوشی ...
تقصیر از تو نیست
خدایان معبد چشمانت
به گناه تو خرسند ترند
تا به عصمت اندام فراموش شده من
گر مرا لحظه ای برای خویشتنم می خواستی
- نه از بهر عشقی که یک شبه در بسترت به انتها می رسد-
ابدیتی را به پایکوبی می گذراندم
تقصیر از تو نیست
این روزها
غرق معصیتند....
" تقدیم به کسی که خوابهایش را بیشتر از من دوست دارد"
با دو شانه خسته از انتظار
با دو دست آونگ و بی اعتماد
- و باکره ای که در آنسوی دریچه چشمانت
نگرانیهای تو را مکرر می کند -
به سوی من آمدی .
شبی سالخورده از لابه لای انگشتان زیبا و کشیده ات می گذرد
وازده و مستاصل در برابرت می نشینم
تا بگویم حقیقتی را که
تو از آن خواهی رنجید.
بانوی چشمانت خیس می شود
و دوباره به خوابهایی می اندیشی
که تعبیری ندارد.